رفتنی نیست
برایم
هرگز
شاید
نتوانم...اما
بی صدای..سنتور.و..
بغض...یک.. تار
بی عطر...ریحان ها...
بی..فیروزه رنگ....گنبد ها
نمی خواهم..رفتن..را
"ایران"
نم..خوش بوی
کاهگل را..
بین دیوار..عشق تو
دوست..می دارم...
در تابستان...
"ایران"
نتوانم...بی یاد
قمری ها..در ظهر..آرامت
بروم....با
خاطرها...هرگز
از..خط..وابسته ی
فرهنگ
"ایران"
بوی دیگ نذری..را
دلم...می خواهد
افسوس...
آلوده شد..اکنون
باز
میان..
اجبارها...
"ایران"
11/6/89
مهربد
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
در حاشیه...
کاغذ
زرد شدنم... پیدا .
در حاشیه..جا ماندم
بین چین...خوردن
چند برگ..
بین...مدفون شدن
احساس..
خط خوردگیم..تا مرگ.
زرد شدنم... پیدا .
در حاشیه..جا ماندم
بین چین...خوردن
چند برگ..
بین...مدفون شدن
احساس..
خط خوردگیم..تا مرگ.
تمام بودن من این بود
سالها..خاک خورده ی
تبعیض..
اسیر
یک..گنجه..
دیدن..شکستن..فرهنگ.
در حاشیه ...جا ماندم
نم زده و بیمار
صبر کرد و سوخته
در پی..
تعبیر
این ..خواب
7/6/89
مهربد
اسیر
یک..گنجه..
دیدن..شکستن..فرهنگ.
در حاشیه ...جا ماندم
نم زده و بیمار
صبر کرد و سوخته
در پی..
تعبیر
این ..خواب
7/6/89
مهربد
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
کوچکتر از سنگ فرش ها
زمانی
بر ... دروازه دلت
کوبیدم..
تنها...
طپش..قلبم...
همدمم..شد.
تب کرده..و
سرگردان
در ..فال ها
تورا...می دیدم
هر ثانیه..
بی گشودن...
دروازه ...
نظاره گرم بودی...
در بالاهای
برج...
کوچکتر...بودم
در پیش ...چشمانت
و کوچکتر...
از سنگ فرشها.
25/5/89
مهربد..mehrbod
بر ... دروازه دلت
کوبیدم..
تنها...
طپش..قلبم...
همدمم..شد.
تب کرده..و
سرگردان
در ..فال ها
تورا...می دیدم
هر ثانیه..
بی گشودن...
دروازه ...
نظاره گرم بودی...
در بالاهای
برج...
کوچکتر...بودم
در پیش ...چشمانت
و کوچکتر...
از سنگ فرشها.
25/5/89
مهربد..mehrbod
سوار...تنهایی.
همیشه...
در تو در توی
دالان...
زمان اسیری
نمی دانی
گذشته است...یا آینده
ثانیه ها..برایت..دوست هستند
یا دشمن...
تلخی یا شیرینی
زندگی یا مرگ
سپیدی یا تاریکی
خوب یا بد
اگر از کابوست
بیدار شوی
فرق سحر با غروب چیست...
باز هم نمی دانی...
نجوای کودکان...
هزار خواسته دارد..
نمی دانی..
تنها...
با اسب سرنوشت
می تازی
بر ..جادههای سرد
زمان...
تا پایان..
شاید آغاز باشد..
و باز هم نمی دانی.
27/5/89
مهربد
در تو در توی
دالان...
زمان اسیری
نمی دانی
گذشته است...یا آینده
ثانیه ها..برایت..دوست هستند
یا دشمن...
تلخی یا شیرینی
زندگی یا مرگ
سپیدی یا تاریکی
خوب یا بد
اگر از کابوست
بیدار شوی
فرق سحر با غروب چیست...
باز هم نمی دانی...
نجوای کودکان...
هزار خواسته دارد..
نمی دانی..
تنها...
با اسب سرنوشت
می تازی
بر ..جادههای سرد
زمان...
تا پایان..
شاید آغاز باشد..
و باز هم نمی دانی.
27/5/89
مهربد
جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹
آسوده با تو
آسوده با تو
تا بی نهایت زندگی
می مانم...
تا صبحی دیگر باز
در کنارم باشی...
تا آرامشم...
با تو بودن باشد
در باغ...
تنها تو را می بینم
والاتر از
شکوفه ها
در نگاهم می مانی
گویی لبخند زیبایت
مرا می نگرد..باز
در هر سوی..
گلستانی
که بی تو
پیش.. چشمانم
کویری..
بیش..نیست
22/5/89
مهربد
تا بی نهایت زندگی
می مانم...
تا صبحی دیگر باز
در کنارم باشی...
تا آرامشم...
با تو بودن باشد
در باغ...
تنها تو را می بینم
والاتر از
شکوفه ها
در نگاهم می مانی
گویی لبخند زیبایت
مرا می نگرد..باز
در هر سوی..
گلستانی
که بی تو
پیش.. چشمانم
کویری..
بیش..نیست
22/5/89
مهربد
پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۹
گلوله ها..سینه میخواهند..باز
در کما
جنگ میبینم
نزدیک است
بوی باروتها...
کودکی
جنگ میبینم
نزدیک است
بوی باروتها...
کودکی
بازگشت
با..طبل ها
با جنگ..دوباره
با خون های
آغشته به نفت
با صدای
بمب ها...
گلوله ها....سینه می خواهند
برای سکه ها..
نمی دانم..
درنگی برای..صلح نیست..
نسل من
غسل با خون می گیرد...
باورم این است
این روزها
21/5/89
مهربد
با..طبل ها
با جنگ..دوباره
با خون های
آغشته به نفت
با صدای
بمب ها...
گلوله ها....سینه می خواهند
برای سکه ها..
نمی دانم..
درنگی برای..صلح نیست..
نسل من
غسل با خون می گیرد...
باورم این است
این روزها
21/5/89
مهربد
اشتراک در:
پستها (Atom)