شاید فکر می کردی
لذتش مثل تکه ای کیک است
شاید فکر می کردی
مثل کشیدن سیگاری
به زودی پایان می یابد
واین افکاریست
که هر روز تکرار میشود
تو سیاه پوش یک حسی
سالهاست
درد
شاید فکر میکردی
جنس من این است
ولی مقیاس من
ساده بود
یک فصل
بهار
من تابستان نمی خواهم
چرا که تو
تشنه خواهی شد
و زمستان نمیخواهم
که سردی نگاهت
مرا می شکند
فقط بهار
31/5/ 88مهربد
پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۸
رقص مهتاب
همه روزها
نگاهم به پنجره است
شاید که بیایی
اشتباه نکن
من دیگر تو را نمی گویم
آنی در تو نیست
تو را به عروسکهایت می سپارم
تا سرگرم شوی
توی من تو نیستی
نمیدانم
شاید در دور دستها
کسی منتظرم باشد
تا با من
بنوشد....آن شرابی که می خواهم
حقیقت چیز دیگریست
تو نمی دانستی حتی
مهر چیست
یا کلبه محبت کجاست
چه رسد به لمس یک
احساس
دلخوشم به رقص با مهتاب شب
تا مرا مست یک بوسه ی
بی تاب کند...
روزی خواهد آمد
که زمین هم پدیدار نیست
چه رسد به من و تو
پس برقص
برقص ای زمان
تا مست مرگ ما شوی
بچرخ تا با چرخش تو
از من و ما کمتر شود
برقص تا توی بی من
بی تاب شود
مهربد29/5/88
نگاهم به پنجره است
شاید که بیایی
اشتباه نکن
من دیگر تو را نمی گویم
آنی در تو نیست
تو را به عروسکهایت می سپارم
تا سرگرم شوی
توی من تو نیستی
نمیدانم
شاید در دور دستها
کسی منتظرم باشد
تا با من
بنوشد....آن شرابی که می خواهم
حقیقت چیز دیگریست
تو نمی دانستی حتی
مهر چیست
یا کلبه محبت کجاست
چه رسد به لمس یک
احساس
دلخوشم به رقص با مهتاب شب
تا مرا مست یک بوسه ی
بی تاب کند...
روزی خواهد آمد
که زمین هم پدیدار نیست
چه رسد به من و تو
پس برقص
برقص ای زمان
تا مست مرگ ما شوی
بچرخ تا با چرخش تو
از من و ما کمتر شود
برقص تا توی بی من
بی تاب شود
مهربد29/5/88
مرگ

توهمی در ذهنم جاریست
گاهی می خواهم خالی باشم
سایه ها می آیند
احساس تاریکی
شایدم حس پرواز
خطوطی از زندگیم
لحظه ای می گذرد
ما ندن جایز نیست
زندگی ادامه دارد
همه ی عمر ما
حتی صفر هم نیست
ناقوسها می نوازند
دیشب حسی داشتم
لمس روح دختری زیبا
صورتش میدرخشید
و لبانش مثل سیبی سرخ بود
دستانش مرا نوازش میکرد
مثل برف سپید بود
هر جا که بود..من بودم
هرم گرمی داشت
زیر پایم خالی بود
مثل گلبرگی صورتش
شبنم داشت
و چشمهایش مروارید
گیسوانش مشکیترین شقایق بود
و آوایش نتهای پایان
لمسش دلنواز ترین احساس بود
او یک فرشته بود
فرشته مرگ
مهربد 29/5/88
گاهی می خواهم خالی باشم
سایه ها می آیند
احساس تاریکی

شایدم حس پرواز
خطوطی از زندگیم
لحظه ای می گذرد
ما ندن جایز نیست
زندگی ادامه دارد
همه ی عمر ما
حتی صفر هم نیست
ناقوسها می نوازند
دیشب حسی داشتم
لمس روح دختری زیبا
صورتش میدرخشید
و لبانش مثل سیبی سرخ بود
دستانش مرا نوازش میکرد
مثل برف سپید بود
هر جا که بود..من بودم
هرم گرمی داشت
زیر پایم خالی بود
مثل گلبرگی صورتش
شبنم داشت
و چشمهایش مروارید
گیسوانش مشکیترین شقایق بود
و آوایش نتهای پایان
لمسش دلنواز ترین احساس بود
او یک فرشته بود
فرشته مرگ
مهربد 29/5/88
چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸
سهشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸
دلزده
خسته از راهی آمدم
که تنها مقصد آن راه
دیدن لحظه ای از
شادی تو بود
در نگاهت تبسم تلخی است
که نگرانم می کند
پایان لحظه ها.
همیشه فکر می کردم....
می توانم گوشه ای از خاطرات تو باشم
ساعتها نگاه به تو...
ثانیه ایست.
چشمهایت پنجره ای به بهشت است
و زلفهایت شمیم عطر گل یاس دارد
تو خواهی رفت
چرا که تو هم از جنس تقدیری
ای کاش .. من در تو بودم
ملکه ی برفها
دوستت دارم
حتی اگر قلب تو از یخ باشد
وهر صد سال گذر کنی از جاده ی احساسم
با سورتمه ای از جنس دلدادگی
آن لحظه از تقدیر را
که تو را بین صد هزار با من آشنا کرد
دوست دارم
آن لحظه که زمان مال من بود
من هم کوچک بودم و...
تنها
آن روز من تنها بودم در نگاهت
و امروز نیستم
چرا که به بزرگی خوش آمدی
برای تو بازی تمام شده
و من در هجوم وسوسه ها گم شده ام
امروزه روز اسیر چند سالگی
و در بند یک کاغذ
بیشتر بگو ...من یک مردم
سخت تر از سنگ
و در جنگل شهر
کسی نمی پرسد روحت چیست
شاید مرگ
تولد ترانه ای دیگر است
اسبی بالدار یا تک شاخی زیبا
مرا با خود میبرد به سرزمین ابرها
و تنها ترانه هایم باقیست تا مرا یاد کنند
خسته ام از این تکرار
مرا از دور دستها ببین که نقطه ای
بین هزار برگ شده ام
محو شده در شب
دلزدگی
27/5/88
که تنها مقصد آن راه
دیدن لحظه ای از
شادی تو بود
در نگاهت تبسم تلخی است
که نگرانم می کند
پایان لحظه ها.
همیشه فکر می کردم....
می توانم گوشه ای از خاطرات تو باشم
ساعتها نگاه به تو...
ثانیه ایست.
چشمهایت پنجره ای به بهشت است
و زلفهایت شمیم عطر گل یاس دارد
تو خواهی رفت
چرا که تو هم از جنس تقدیری
ای کاش .. من در تو بودم
ملکه ی برفها
دوستت دارم
حتی اگر قلب تو از یخ باشد
وهر صد سال گذر کنی از جاده ی احساسم
با سورتمه ای از جنس دلدادگی
آن لحظه از تقدیر را
که تو را بین صد هزار با من آشنا کرد
دوست دارم
آن لحظه که زمان مال من بود
من هم کوچک بودم و...
تنها
آن روز من تنها بودم در نگاهت
و امروز نیستم
چرا که به بزرگی خوش آمدی
برای تو بازی تمام شده
و من در هجوم وسوسه ها گم شده ام
امروزه روز اسیر چند سالگی
و در بند یک کاغذ
بیشتر بگو ...من یک مردم
سخت تر از سنگ
و در جنگل شهر
کسی نمی پرسد روحت چیست
شاید مرگ
تولد ترانه ای دیگر است
اسبی بالدار یا تک شاخی زیبا
مرا با خود میبرد به سرزمین ابرها
و تنها ترانه هایم باقیست تا مرا یاد کنند
خسته ام از این تکرار
مرا از دور دستها ببین که نقطه ای
بین هزار برگ شده ام
محو شده در شب
دلزدگی
27/5/88
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
جرم من اینست
جرم من اینست
که از پس سایه ای تنها
شکل یک.. رایحه سرخ شدم
جرم من اینست
که در زمزمه ی تب زده ی
یک رویا
شکلی از حسرت ..عشق شدم
جرم من اینست
که لحظه ای.. خوا ستم
خواستن را
دیدن یک باغ.. گل
پنهانی.. از پنجره ای.. کوچک را
جرم من اینست
که هر شب
مست یک رویا
خواب دیدم
یک دریا
ساحلش آفتابی
آسمانش آبی
اما افسوس
قلب گرمش.. طوفانی
جرم من یک لبخند
یا قدری.. ساقه ام.. پیوند
در سفری از کلمه
یا که چند سطری.. شعر
دنیا چه سیاهست امروز
شعر هم زندانیست
آرزو بر سر دار
خسته از این حدم
جرم من اینست
بند نزدم
بر احساس
جرم من اینست
نفسم زنجیر است
جرم من اینست
مهربد 26/5/88
که از پس سایه ای تنها
شکل یک.. رایحه سرخ شدم
جرم من اینست
که در زمزمه ی تب زده ی
یک رویا
شکلی از حسرت ..عشق شدم
جرم من اینست
که لحظه ای.. خوا ستم
خواستن را
دیدن یک باغ.. گل
پنهانی.. از پنجره ای.. کوچک را
جرم من اینست
که هر شب
مست یک رویا
خواب دیدم
یک دریا
ساحلش آفتابی
آسمانش آبی
اما افسوس
قلب گرمش.. طوفانی
جرم من یک لبخند
یا قدری.. ساقه ام.. پیوند
در سفری از کلمه
یا که چند سطری.. شعر
دنیا چه سیاهست امروز
شعر هم زندانیست
آرزو بر سر دار
خسته از این حدم
جرم من اینست
بند نزدم
بر احساس
جرم من اینست
نفسم زنجیر است
جرم من اینست
مهربد 26/5/88
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
جاده تاریک
در جاده ای تاریک
هر شب به دیدارت می آیم
ودر سوز باد.. تنهایی
تو را صدا میکنم
من وتو و سایه ی درختان.. در زیر مهتاب
و ناله جغد تنهایی.. در سکوت شب
انتظار روزی پایان خواهد یافت
چرا که مارا.. هیچ کس نخواهد دید
دست در دست هم در جنگل تاریک
شاهد جشن ارواح هستیم
و در صبح اندیشه ام
باز تو خواهی آمد
تو رفته ای در کنج خاطره ها م
تا شبی دیگر
اگر زنده باشم
بدرود .
هر شب به دیدارت می آیم
ودر سوز باد.. تنهایی
تو را صدا میکنم
من وتو و سایه ی درختان.. در زیر مهتاب
و ناله جغد تنهایی.. در سکوت شب
انتظار روزی پایان خواهد یافت
چرا که مارا.. هیچ کس نخواهد دید
دست در دست هم در جنگل تاریک
شاهد جشن ارواح هستیم
و در صبح اندیشه ام
باز تو خواهی آمد
تو رفته ای در کنج خاطره ها م
تا شبی دیگر
اگر زنده باشم
بدرود .
اشتراک در:
پستها (Atom)