پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۲

چشم هایت مرا می خواند



چشمهایت مرا می خواند
به سمت آرامشی
در دل طوفان ها
احساسم زخمی است
و نسیم رخسارت، مرهمم
با تو می گویم،می رقصم،
روی ابرهای خیال...
تنها
بی تو
ای کاش،پروانه ای بودم
روی شانه ات
حتی عمرم اگر،ثانیه ای بیش نبود
یا روبانی به روی موج زیبای
زلفهایت....
تو تنها ترانه ی زیبای
شبهایم هستی
و آرزویی
زیبا
در خوابهایم...
با خیالت
اگر خوابم ،هزار ساله شود
باز مست خواهم شد
باز میرویم...
در بهاری سبز
در دشت خیال.
مهربد ثاقب فر
27/11/92

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۲

"روشنفکری که روشنگر بود" نوشته ای کوتاه در سوگ درگذشت پدرم.



"روشنفکری که روشنگر بود"
یک سال از درگذشت پدرم می گذرد،او بزرگ مردی بود "استوار" که قلبش  و قلمش همیشه برای ایران  وایرانی می طپید و می نوشت.هرگز اهل بند و بست های رایج در جامعه( چه در کار فرهنگی و چه در بازار سیاست نبود)و بر سر منافع ایران با هیچ دسته ،حزب یا گروهی  معامله نمی کرد،در کار نیز اینگونه بود،با جدیت وباریک بینی می نوشت،در ترجمه بسیار حساس بود و وفادار به متن اصلی،زبان ادبی او در کمال سادگی بسیارگویا و شیرین بود.
او چون کوهی استواردربرابر دشمنان فرهنگی ایران می ایستاد"پدرم هم روشنفکر بود و هم روشنگر" با نگاه و آگاهی که به غرب و فرهنگش داشت ،هرگز غربزده نبود و نشد و همواره کوشش اوبرآن بود که از همه ی چشمه های بینش ودانش این جهان و بشریت در جهت پیشرفت ایران و ایرانی بهره ببرد."پدرم در ایران ماند، ایرانی ماند" و بوسه بر خاک ایران زدو، با لبخند،در پگاهی که همیشه دوست می داشت،نرم و آرام رفت،وقتی همه در خواب بودیم و شاید.. هستیم.
روحش شاد،ویادش تا ابد گرامی و پاینده باد.                                             مهربد ثاقب فر
                                                                                                 



ترانه برگ سرخ (آهنگ ، ترانه ، تنظیم و اجرا سازها "مهربد ثاقب فر")


چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۱

شب و سکوت و چشمهایت(اعدام عشق)



خواب دیدم
عاشقانه...می خوانی مرا
در آغوش نسیم
آسمان...آبی تر...از
دریا ها...
تنها...او
شاهد بود...
نمایش...تلخ...تقدیر را
در مهتاب
...
و شال زیبایت
سبز تر از ...برگهایی
که مارا..در آغوش..می کشید
در هر غروب...
برد مرا...
تا...بغض...تا
فریاد..تا...چوبه ی دار
و شاید...
پروانه ها...
برای ..اعدام عشق..
اشک ریختند...
آن شب
که...عشق...محکوم شد
در دادگاه...هوس
...
یادت هست
شب و سکوت و...
چشمهایت
مسموم...کرد...مرا
تا مرگ...رویاها
تا مرگ...شب
تا مرگ...
لمس...احساسی...قشنگ
و امروز...
آوایت...
می پیچد در باد....
گویی...زمان
زندان است
برای...خاطره ها
و تو  مات...
یک تقدیر...
بی آنکه...بدانی
اسیری...
در زندان...
"آزادی" خود.
مهربد ثاقب فر
91/12/9

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

باورهای پوشالی



هزاران...نجوا
می خوانند..
درون...روح خسته ام
که تقدیر....
همین است...
بی پیکار...با ستاره ها
باید رفت...
رو بسوی...سرنوشت
رو به...باورهای
پوشالی...
رو به...راهی
که..تورا میبرد
تا تاریکترین...
ترس از...خود بودن
درپیله ای...
از افکار
تقدیر همین است...
گمشده در ...جنگلزار..شهر
در ..دودهای...خاکستری
در همهمه ی...آدمها
در فریادی سبز
اما..بی ریشه
و...
چرخی که ..می چرخد
و تو...
گیج از آن...
سرمست می شوی
گهگاهی.
21/11/91
مهربد