شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

چهره ات می لرزد..زیر ترس یک فرهنگ

در آیینه می بینم
رخم خونین است
شاید صورتک باشد
پناه این صورت
سوخته ام
یا که در
خواب باشم
باز.
شاید نمی خواهم
امروز را
هستنم این باشد...
درد را میبینم
بی آنکه
حسی باشد
روی
لمس روح.. خونینم
مجنونی...
در کالبدم.. می رقصد
روی سرخی آتشی
که با خونم می سوزد
در گردسوز کهنه ی
زندگی.
بر در خیمه ام
سرابی
پیداست...
تا دور دستها
چهره ات
می لرزد
زیر
ترس...
یک فرهنگ
در کویر
زرد رنگ
تنهایی.
28/1/89
مهربد

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

نوازشم کن

نوازشم کن
با کلامی نرم
با نگاهت به شعرم
وبا بودنت
در خاطره هام
نوازشم کن
تا باران ببارد
دوباره..
روی سرزمینی
که با تو ساختم
نوازشم کن
تا
بخوابم
در آغوشت
تا روزها
برایم
ثانیه باشد..
نوازشم کن
تا نفسم
بی بند
در پرواز
با تو
در لمس
آبی آسمان
رنگین کمان عشق را
نقاشی کند
با نوازشت
دوباره.
24/1/88
مهربد

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

کفش دوز


روی برگ سبز خیال
با ناز آمدی
و سرخ رنگت را هدیه کردی
شاید
کفش دوزی کوچک بودی
که خانه ات
من بودم
و تن پوشی
برای سرمای شبانگاه
تنهایی و تردید...
در باغ خیالت
خوش باش...
شاید فردا
بوته ام
خشکیده باشد.
23/1/89
مهربد

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

در نگاه خورشید هم جرم ما پیدا نیست

در ثانیه های آخر
مرز تاریکی
با روشنی
شاید نباشد
قدر یک
ریسمان.
شاید سرما تب باشد
روی تقدیر...
بر پیشانی ام.. هم
قطره های شک
پیداست.
در دورخ زمان
باز هم
خواهیم سوخت ..
و
در نگاه خورشید هم
جرممان
پیدا نیست..
پس بخز
در سایه های تردید
تا بگذرد
این کابوس
شاید روزی
دگر آید
باز
مسافری
که می خواند
آواز
محبت را.
21/1/89
مهربد

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

شاخه هایم..پناه بالهای توست..تا ابد

می توانی همیشه
در برابر نگاهم
چشمهای زیبایت را
خیره
به دوردست ها
برقصانی...
یا
بودنم را
نخواهی
حتی در قصه های زندگی.
میتوانی
همیشه مرا
به مانند یک بغض
فرونشانی
یا حتی..
ننشانی
یک لحظه
مرا
بر روی
نیمکت
سرخ رنگ قلبت..
اما می دانم
که باز
در کوچ دوباره ات
باز خواهی گشت...
اگر هزار فرسخ
خسته از پرواز...روزگار
دنیای افسانه ها را
بپیمایی...
می دانم
باز
شاخه هایم
پناه بالهای توست...
18/1/89
مهربد

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹

رو به افسانه ها

قدمهایی
بر روی پلکانی
که راه به آسمان دارد
تا نهایت نور ستارها.
در کنارم
پرندگان در پرواز
رو به سرزمین
افسانه ها
و.. من در شوق
پله ای بالاتر
با چشمانی
در رویا
و سرنوشتی
که مرا
میخواند
در باد..
شاید در نهایت راه
دروازه باز بسته باشد...
17/1/89
مهربد

شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

اگر...زندگی ترک بهشت باشد

چشمها بسوی توست
وقتی نخستین
زرد رنگ خورشید
از جدار پنجره ی
زایشگاه
بسویت لبخند میزند
و تو
اشک میریزی...
شاید برای آمدنت
شاید می دانی
زندگی
ترک
بهشت باشد.....
چشمها بسوی توست
وقتی
سخن می گویی
نه یک جمله
کلمه ای.
چشمها بسوی توست
برای قدمی
نزدیک تر
شاید ...
عشق
چشمها بسوی توست
وقتی
افتخارت
مرگ یک دشمن باشد
در جنگ
با یک انسان...
تا سیاست
باز...
بخندد.
چشمها بسوی توست
تا در اتاق
یک را
دو کنی
و دو را سه .
چشمها باز
بسوی توست
حتی تا مرگ
"چشمهایت"
تا وقت
رفتن
در خاک سرد
.....
چشمها بسوی توست.
14/1/88
مهربد