سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

مادلن

مادلن
شاید دهمین بار بود که مادلن کاغذ و مچاله می کرد و در شومینه می انداخت دیگه ذهنش یاری
نمی کرد که چی بنویسه حتی نون خامه ای و شکلاتهای سویسی روی میز هم که همیشه خوردنش
بهش ایده می داد نتونسته بود کمکش کنه تا یه پایان جالب برای داستانش بنویسه.
مادلن همه چیز رو برای رفتنش آماده کرده بود "پالتو پوست زیباش چکمه های چرمی قهوه ای و
حتی عطری که برای اون شب در نظر گرفته بود همه از قبل آماده شده بودند ". آنقدر در اتاق راه رفته
بود که دامن بلند قرمزش حسابی خاکی شده بود . با بی حوصلگی به سمت پنجره رفت بخار روی پنجره
رو با دستهاش پاک کرد خیابون خیلی شلوغ بود دیگه چیزی به کریسمس نمونده بود و مردم درحال خرید
کردن بودن اون طرف خیابون بین همهمه جمعیت دختری داشت کبریت روشن میکرد و هر چند لحظه یک
بارصورت ظریف و زیبای دخترک زیر نور کبریت می درخشید مادلن با خودش فکر کرد "عجب دخترک
بی خیال واحمقی ای کاش منم مثل اون بی تفاوت و بی خیال نسبت به دنیا تمام شادی زندگیم روشن کردن
چند چوب کبریت بود".
مادلن به طرف میز رفت و نشست یاد حرف پیتر افتاد که بهش گفته بود" یه نویسنده خوب باید از تمام
رویدادهای اطرافش برای داستان نویسی الهام بگیره" . پیتر مدت زیادی نبود که در زندگی مادلن وارد
شده بود او موفق شده بود یه ستون از صفحه فرهنگی روزنامه عصر رو برای نوشتن مطلب بگیره
و از این بابت مادلن خیلی خوشحال بود پیتر از اون تیپ آدمهایی بود که تو سال گذشته برای مادلن جذابیت
پیدا کرده بود. البته نه فقط برای مطالب ونوشته هاش بلکه " ریش پرفسوری عینک گرد وپالتوی بلندش
تونسته بود به او چهره یه نویسنده وروشن فکر جوان فرانسوی رو بده که اون روزها خیلی مد شده بود. گذشته
از این پیتر می تونست همراه خوبی برای جلسات هفتگی نقد کتاب و شعر خوانی مادلن باشه.
زمان داشت به سرعت سپری می شد و مادلن هنوز نتونسته بود برای آخر داستانش یه پایان جذاب بنویسه
او نمی دونست که شاهزاده داستانش بالاخره باید از چه راهی خودشو به قلعه شاهزاده خانم برسونه و اون و
نجات بده.امشب حتما باید داستانش رو در آخرین نشت ادبی سال می خوند وگرنه پیتر کاملا ازش مایوس می شد.
مادلن دوباره به سمت پنجره رفت شاید هوای تازه بیرون میتونست بهش یه آرامشی بده تا داستان و تموم کنه.
چشمش به دخترک افتاد فاصله روشن کردن کبریتها بیشتر شده بود پشت چهره دختر و نور کبریت ها ویترین
بوتیک بزرگ شهر خودنمایی می کرد ناگهان چشم مادلن به کلاه قرمز و زیبای پشت ویترین افتاد تعجب کرد
او بارها وبارها از پشت پنجره به ویترین فروشگاه نگاه کرده بود ولی تا بحال این کلاه رو ندیده بود خیلی
عصبانی شد. حالا دیگه کاملا ذهنش از داستان دور شده بود و فقط به کلاه فکر می کرد" او چقدر زیبا می شد اگه
در نشت ادبی امشب این کلاه بزگ و زیبا را روی سر می گذاشت". همینطور که این افکار داشت از ذهنش خطور
می کرد خودش رو جلوی درب فروشگاه دید. مادلن بدون اینکه خودش متوجه بشه پالتو پوستش و پوشیده و به طرف
فروشگاه رفته بود. کلاه خیلی زیبا بود و مادلن تردیدی در خرید آن نداشت.
مادلن درست هنگامی که می خواست وارد فروشگاه بشه متوجه صدای فریاد خانمی از سمت پیاده رو شد" جمعیت به دور پیکر بی جان و سرما زده دخترک کبریت فروش حلقه زده بودند او یخ زده بود." مهربد ثاقب فر 16/12/87

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

سرزمین رویاهام


شبی خواهم آمد
در چشمهای بسته ات..
و تورا پرواز کنان خواهم برد
دست در دست
به دشتهایی از رویا
به سرزمین آرزوها
با تو پرواز خواهم کرد
و دشتها چه زیبا در زیر بالهایم
و ستاره ها در با لا
ناز می کنند
بالهای... ظریفم را
اینجا سرزمین رویا هاست
پول نیست..فقر نیست..مرگ نیست..دروغ بی معناست
در کنار جویبار احساس
زیر درخت دوستی
دست در دست تو
گیتار میزنم
من به زمان میخندم
بالهایم میسوزد
مثل یک پروانه
من شمع میخواهم
خسته از انسانها
یک غزال هم اینجاست
و سگی
مثل یک عارف
برایم دعا می خواند

مهربد 17/5/88

ستاره


وقتی میخندید
چشمهایش مثل یک ستاره ی تنها در آسمان
سو سو میزد و می درخشید
هم شاد بود و هم غمگین
مثل بهار
سر دو گرم
ساکت و شاد
او عاشق عا شق شدن بود
شاید حتی
لحظه ای
به قدر همان سوی ستاره ی
تنهایش
مهربد 17/5/88

عروسک چوبی


تورا عروسکی است
جنس آن مخملی از ابریشم.
خاک خورده ی عمر
در کنج اتاق.. تنها است.
تورا عروسکی است
با دو چشم .. چوبی
خیره در .. بازی تو
با عروسکها.. است.
اما افسوس در لب بسته ی او
شعر غم باز هم جاری است.
آرزو دارد او
قدر یک ارامش
قدر یک غنچه ی سرخ
ای کاش چشمی داشت
جنسش از...مروارید
ولبی از جنس
خواندن یک رویا
و دستهایش ای کاش
سازی بود.. تا تورا میرقصاند.. مثل یک شاخه سبز
مثل یک خرمن زرد
مثل یک
دریا بود
پاک تر از آبی
آب

مهربد 16/5/88

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

پشت هزار کوه بلند

خواب دیدم دختری
پشت... هزار کوه بلند
سبز می کرد
غنچه ی خشکیده ای... در دشت را
رنگ می کرد
چشمه ی قلبش را


خواب دیدم دختری
مثل سراب
چشمهایش
محو یک خاطره بود
در نگاهش تنهایی
شایدم
لحظه ای از بیتابی ... گلها را .. درک می کرد

خواب دیدم دختری
ناز کنان.....
زلف های.. پریشانش را
مثل یک قاصدک رویایی
در نسیم
می رقصاند
خواب من تنها بود
درد رنگ را .... حس می کرد
در پس پنجره ی تنهایی
سایه ام
خسته تر از شب زدگی
خیره در رویای
مه آلود
دختر بود
مهربد ثاقب فر

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

Hello.Is there anybody in there? Just nod if you can hear me.Is there anyone home? Come on, now.I hear youre feeling down.Well I can ease your pain,Get you on your feet again.Relax.I need some information first.Just the basic facts:Can you show me where it hurts? There is no pain, you are receding.A distant ships smoke on the horizon.You are only coming through in waves.Your lips move but I cant hear what youre sayin.When I was a child I had a fever.My hands felt just like two balloons.Now I got that feeling once again.I cant explain, you would not understand.This is not how I am.I have become comfortably numb.Ok.Just a little pinprick. [ping]Therell be no more --aaaaaahhhhh!But you may feel a little sick.Can you stand up? I do believe its working. good.Thatll keep you going for the show.Come on its time to go.There is no pain, you are receding.A distant ships smoke on the horizon.You are only coming through in waves.Your lips move but I cant hear what youre sayin.When I was a child I caught a fleeting glimpse,Out of the corner of my eye.I turned to look but it was gone.I cannot put my finger on it now.The child is grown, the dream is gone.I have become comfortably numb.
تو هم با من نبودی...
مثل من با من و مثل تن با من
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما...
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که میپنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر ...رها باشد
تو هم از ما نبودی...یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار
شهیار قنبری...فرهاد(آواز)