زندگی در زمانی... جاودانه... لحظه ای است که عاشق باشی.. زیرا که.. روح فرسوده ی جسم نمی شود هرگز. آشکارا پرواز کن با خیال در آسمان زمان و بنوش از رازهای عشق تا فریادت آوازی باشد برای آوای عشق... در همهمه ی شهر میان هزاران حرکت ثانیه ها 11/2/89
تقدیست میکنم مثل باران برای گلبرگهای سرخ یک غنچه.. تقدیست میکنم تا آلوده ی احساسم باشی تا ابد... تقدیست میکنم با اشکهایم تا سحر عشقم تا تابیبدن آخرین تار بر گرد .. سرخ قلبت تا سیراب از شعرهایم مست دوستت دارم... باشی. 8/2/89 مهربد
تا بی نهایت نیستم تا در قمار دوباره با تو بودن برنده باشم اما می دانم که دوستت دارم بی نهایت . میخواهم کوتاهی بودنم در این جسم خاکی را با مهر سرخ لبانت بر روحم تا بی نهایت عشقت جاودانه کنم. 8/2/89 مهربد
در قاب کوچک چشمانم هر آیینه ..تو را میبینم نشسته بر.. نیمکتی تنها.. ترانه ای در دست می خوانی برایم تردید را.. تا دور شوی از هفت شهر عشق. بالهایم میسوزند هر بار که تارهای نگاهت روی چشمانم می لرزند.. 8/2/89 مهربد
در سیرک ساز خود را میزنیم تا نوبت رقصیدن در بازی.. تا دست زدنهایی برای لقمه ای نان تا پدرمان راضی باشد از کرنش هر روز. کاسه ی آب شورتر از نمکدان برای تشنگی بیشتر برای خواستن برای قفسی چند متر بزرگتر و سقفی...بالاتر می فروشیم حتی "آرزوی پرواز را" 8/2/89 مهربد
روزی که آسمان برایم گریست عشق را گم کردم شاید در بهار بود که زمستان سرزده آمد... تا قلبم سرمازده مدفون در یخها نگاهش سوی خورشید باشد. ..... روزی که آسمان برایم گریست باد مرا برد تا سرزمینی در شمال بی رنگ و بی نام تا تبعیدی خود خواسته برای نیایش گم کرده ای که عاشق بود روزی که آسمان برایم گریست دریا در آب غرق شد تا کویر شوریده در حسرت یک قطره.. مجنون باران باشد. 4/2/89 مهربد